سفارش تبلیغ
صبا ویژن

باغچه کوچک ما

دو فیلم و نظر شما یکشنبه 87/11/20 ساعت 12:1 عصر

سلام

اضافه شده در روز دوشنبه 21 بهمن:

یک احساس سبکی خاص دارم، دیشب وقتی شوشو آمد رفتم آرایشگاه یک صفایی به سر و صورتم دادم چون بدجوری سبیله پشت لبم سبز شده بود! ( اینم یک خاطره داره در نوع خودش شنیدنی!!!!!! وقتی 13-14 ساله بودم پسر داییم  که تازه از آمر*یکا آمده بودند و حدود 7-8 سال داشت یک روز رو کرد به منو گفت دینا تو هم داری بزرگ میشی ها! پشت لب هات سبز شده!!!!!!!!!! بیچاره فکر می کرد منم مثل پسرها پشت لبم سبز میشه نمی دونست این چمن ها موهبت خدادادیه!!!!!!!! دیگه از اون روز این شد تکیه کلامم! ) خلاصه بعد آرایشگاه با کلی احساس سبکی!!!! رفتیم به سمت خونه و به شوشو هم زنگیدم بیاند سر کوچه! مثل دو زوج عاشق ( البته با یک نخودی! ) رسیدیم سر وعده گاه و خرامان خرامان رفتیم تا رسیدیدم به نمایندگی شیرین عسل! با این که چیز به خصوصی نمی خواستیم رفتیم تو  کلی از اون جی*گرهای قهوه ای رنگ خوشمزه خریدیم ( من عاشق شکلاتم!!!!! از هر نوعش حتی فیلمش! ) و باز خرامان خرامان رفتیم سمت زروتن! لباس های جدید آورده بود و شونصد دستشو با کلی عملیات کماندویی تن پسرک کردیم و بعد کلی جهد و تلاش که دیگه قیاه من دیدنی بود بعدش! یک ست انتخاب کردیم و آمدیم بیرون!!!! راستش بعدش یک لحظه فکریدم من که امسال تصمیم داشتم برای پسرک شلوار کتونی کرم رنگ بگیرم چی شد باز اینم سرمه ای شد؟!؟!؟! برخلاف همیشه تو دلم گفتم بی خیال .... بابای پول! همین سته را عشق است و در انتها لوازم پیساس ( همون پیتزا به زبون پسرک! ) را خریدیم و پیساسی زدیم به شکم اساسی!!!!!! راستش من خودم هفته ای یک بار تو خونه پیتزا می پزم تا کمبود پیتزای خانواده با مواد سالم تامین بشه! دیگه چی بشه سالی ماهی به مناسبتی بریم بیرون!!!!! چون خودم با سوسیس و کالباس بدم حتما از گوشت مرغ یا گوشت قرمز استفاده می کنم! بگذریم! بعد شام هم سریع یک چیزهایی تو چمدون چپوندیم و رفتیم لالا! دیشب هیچ اتفاق به خصوصی نیوفتاد! ولی من سبک بودم و آرامش داشتم! از طعم شیرینه یک شکلات 50 تومنی هم لذت می بردم! چرا؟! نمی دونم شاید این روزها مصادف با قله نمودار سینوسی عاطفیم باشه! شایدم چون بعد 2 ماه داریم میریم دیدن فامیل ها! کلا ما رابطه فامیلی خوبی داریم و هر بار مامان میگه رفتیم بیرون یا خونه فلان کس من یک چیزی تو دلم هوری می ریزه پایین! به هر حال امیدوارم شاد برگردیم با کلی انرژی و اتفاق خاصی نیوفته اعصابهامون خش خشی بشه!!!!!

اینو گفتم که بگم حس آرامش یک چیزی از درونه! نیاز به زمان و مکان و شرایط خاص نداره! یا اتفاقی در حد عبور ستاره هالی!!!!!! همش به درون بسته است و البته به قول خانوم خونه به هورمون پروژسترون!

______________________

با آسمون ابری و هوای بارونی و بری چه طورید؟! راستش من دختر بهارم! برای همین خیلی با هوای سرد میونه خوبی ندارم! از بارون نم نم مخصوصا تو هوای رو به گرم بهاری لذت می برم اما سوز و سرما را دوست ندارم!!!!!!!! الان 2 روزه صبح ها می خوام برم بیرون هی از دم پنجره آسمون را نگاه می کنم هی می بینم ابریه! دلم می گیره تا دیگه بی خیال بیرون رفتن میشم هوا خوب میشه و برف و بارون هم قطع میشه!!!! آخه چرا؟!

آخر هفته جای به خصوصی نرفتیم و اتفاق به خصوصی نیوفتاد!!! یک کم به شغل شریف خانه داری مشغول بودم! تازگی ها روزهام خیلی خیلی یکنواخت شده! یک کم وبگردی، یک کم عوض کردن کانال های تلویزیون که همش برنامه هاش یک جور شده به یمن دهه ف ج ر! یک کم بازی با پسرک و برای تنوع هم کارهای خونه و تمیزکاری و آشپزی!!!!!! ای خدا! تنوع، هیجان کجایی که یادت به خیر!!!!!!!

بگذریم، آخر هفته دوتا فیلم دیدیم که هر دوتاش از جنبه های مختلف منو به فکرفرو برد!

اولیش فیلم Revolutionary Road بود با بازی لئو*ناردو دی* کاپرویو و کیت وینس*لت! DVD شو جناب همسر گرفته بود و چون دستگاه وی سی دیمون مال زمان ازدواجمونه دی وی دی نمی خوند و مجبور شدیم با لب تاب ببینیم و خود فیلم صداش خیلی خیلی کم بود و با این که تا می شد صدای اسپیکر لب تاب را بلند کرده بودیم و عملا بهش چسبیده بودیم اکثر حرف هاشونو نمی شنیدیم! راستش این فیلم یک فیلم احساسیه و بیشتر بر پایه دیالوگ هاش داستان می چرخه تا تصاویرش! حالا نه این که ما دیگه انگلیسیمون فوله ولی همون معلومات محدودمون هم با این صدای کم به دادمون نرسید! والا ما داستان را این جوری فهمیدیم حالا هرجاشو اشتباه کردم درستش کنید!

داستان درباره زوجی بود که دچار روزمرگی و تنش های زندگی شده بودند! همش بحث و دعوا و اتهام و فراموش کردن روح زندگی! مرد در یک اقدام دور از احساس، فقط برای این که حس می کنه روز تولدش، فراموش شده ای بیش نیست با همکارش رابطه فیزیکی برقرار می کنه و همون روز همسرش با دیدن عکس های گذشته تصمیمی برای زندگی می گیره! رفتن به فرانسه و ادامه زندگی به پاریس! انگار خورشیدی تازه در زندگی اش طلوع کرده باشد فروغ دوباره عشق در زندگی اش را منوط به سفر به شهر عشاق می داند! شب با انرژی مضاعف و هیجان همسرش را غافلگیر می کند و با دختر و پسرش تولد پدر را جشن می گیرد و مرد می ماند با دنیایی از عذاب وجدان! شب فکر تازه را با همسرش در میان می گذارد و با اشتیاق منتظر تایید و شوق همسرش به اندازه خودش هست! مرد آن چنان استقبال نمی کند ولی زن شوهرش را با استدلال های خود قانع می کند! فردا با انرژی و شور مضاعف دنبال کارهای مهاجرت می رود و با غرور با مدارک به خانه بر می گردد! امید کوچ و شروعی دوباره به زن نیرویی تازه برای زندگی کردن و عشق ورزیدن می بخشد! دوباره محبت ها و شور سابق به سراغش آمد! در یکی از این شور و هیجان های ناگهانی زن باردار می شود و از طرفی مرد که محیط خانه عشق و آرامش نیرویی تازه برای کار بخشیده در کارش موفق تر ظاهر و بهش یک پیشنهاد کاری بهتر می شود! ولی این پیشنهاد وسوسه برانگیز یک قربانی می خواهد! انصراف از سفر به پاریس! همون موقع زن به همسرش خبر بارداری ناخواسته اش را می دهد! و با ناراحتی و غم از شوهرش می خواهد از دست این فرزند ناخواسته که تمام رویاهای آنها را برای سفر به پاریس برباد می دهد خلاص شوند! ( من نفهمیدم چرا بارداری مزاحمشون بود! ) مرد که می بیند این بارداری باعث ماندگاری و قبول شغل جدید می شود زن را ترغیب به نگه داشتن بچه می کند و به اون قول می دهد همان جا او را همان قدر خوشبخت کند! زن که تمام رویاهایش را برای شروعی دوباره بر دست باد می بیند!دوباره همان حس بد، ناامیدی و افسردی و تلخی به سراغش می آید! دوباره همون دعواها و بحث های همیشگی! و زن بعد از شبی سراسر سیگار و مشر*وب به خاطر دلخوری از همسرش با مرد همسایه که در واقع عاشق اونه ولی اون خبر نداره رابطه فیزیکی برقرار می کنه! مرد بهش میگه دوستش داره و اون جا می خوره! رابطه اون اصلا از روی عشق نبود از روی حس انتقام جویی آنی بود! فردا صبح شوهرش از رابطه اش با زن همکارش خبر می دهد و بعد در پی حرف یکی از دوستان خانوادگی بحثی شدید بین آنها در میگیرد و زن از خانه می رود! فردا صبح مرد با زنی خانه دار و مهربان مواجه می شود! با محبت صبحانه حاضر کرده و مرد بعد از گپی سر صبحانه با نیروی تازه به سرکار می رود! و زن که برای رهایی از این بارداری ناخواسته کسی را پیدا نمی کند! خودش به تنهایی دست به این کار می زند و بر اثر خونریزی زیاد می میرد! و صحنه آخر مرد با سردی و بغض بازی کودکانش را در پارک نگاه می کند!

دو جمله تو فیلم منو به فکر فرو برد! وقتی زن م س ت کرده بود و مرد همسایه ازش پرسید برای چی می خواستید برید پاریس؟! زن نگاهی کرد و با دردمندی گفت برای این که بتونیم باز عاشق بشیم!!!! برای شروع عاشقی برای خودش شرط مکانی و زمانی گذاشته بود! چیزی که برگرفته از دل و احساسه! از رفتار و برخوردهاست چرا شرط مکانی برای شروعش وجود داره؟! با رفتن به جای دیگه چه چیزی تو روح و شخصیتشون عوض می شد که عشق در رگ هاشون دوباره جریان می یافت؟!

وقتی مرد از رابطه پنهانیش با همکارش به زنش خبر داد زن بهش گفت چرا؟! و مرد شروع کرد به دلیل آوردن و بهونه تراشی که زن گفت نگفتم چرا رابطه داشتی، گفتم چرا به من خبر دادی؟!

مرد ناامیدی و رنج زن را برای این بارداری ناخواسته نفهمید و فقط برای ماندگاری تن به حضور این بچه داد! در جواب زن وقتی ازش پرسید حقیقت را بگو! فقط حقیقت! تو واقعا این بچه را می خواهی؟! واقعا؟! برای خود بچه؟! و مرد جا خورد و به فکر فرو رفت و باز حقیقت را نگفت!!!! همین عدم همدلی و این اهمیت دادن به حاشیه ها این زندگی را این جوری نابود کرد!

جا خوردم، خیلی! این همه احساس تلخی و فرار از این زندگی و رویای شروع دوباره و بعد چهره زشت حقیقت و بعد پایانی دردناک!

دوست دارم نظر شما را هم بدونم! مخصوصا اگه خود فیلم را دیدید!

دومی فیلم پچ آدامز با بازی فوق العاده رابین* ویلیا*مز (مثل همیشه ) که کانال 1 نشون داد! توضیحش نمیدم چون ممکنه خیلی ها دیده باشند! این فیلم بمب انرژی مثبت و عشق و نیروی محبت بود!!!!!! بعد از فیلم من و جناب همسر کلی شارژ بودیم! انقدر که انگار نه انگار شبه و باید بخوابیم!!!!! این فیلم باز سندی بر نیوری شفابخش عشق و لبخند بود!!!!! چه روح بزرگی دارند انسان هایی که این همه بدون چشم داشت می بخشند و می خندونند! کسایی که توانایی خندوندن و امید دادن به بیماری در حال مرگ را دارند روحی به وسعت آسمان دارند! راستش من فهمیدم این حس دوست داشتن همه انسان ها بدون هیچ چشم داشتی یک موهبت الهی و بیشترش ذاتیه! و چه قدر خوشبختند کسایی که بتونند همه را با وجود عیب هاشون دوست داشته باشند!

طولانی شد! تمومش می کنم! فقط ازتون می خوام چیزی که بعد از خوندن این پست به ذهنتون می رسه را برام بنویسید! مهمه! دوست دارم نظر دیگران مخصوصا کسایی که این فیلم را دیدند را بدونم!

پیوست 1: برای تعطیلات آخر هفته داریم میریم اصفهان! ممکنه برای چند روز نتونم مرتب بیام پا نت! آخه مهمونیم و مامان هم از اینترنت و کامپیوتر خیلی خوشش نمیاد!

پیوست 2: معلوم بود کارگردان این فیلم شوهر کیت وینس*لت بودها!!!!!!!!!!! ( آیکون برق شیطنت در چشمان دینا می درخشد! )

پیوست 3: ای بابا انگار هیچ کس این فیلم ها را ندیده!!!! حالا اگه ندیدید اقلا نطرتون را درباره حرف های من بنویسید!!!!


نوشته شده توسط: خانومی

روزمره


ِْلیست کل یادداشت های این وبلاگ

آخرین پست!
پراکنده گویی دم عید!
[عناوین آرشیوشده]

خانه
مدیریت
پست الکترونیک
شناسنامه
 RSS 
 Atom 



:: کل بازدیدها ::
81354


:: بازدیدهای امروز ::
1


:: بازدیدهای دیروز ::
9



:: درباره من ::

باغچه کوچک ما

:: لینک به وبلاگ ::

باغچه کوچک ما


:: فهرست موضوعی یادداشت ها::

روزمره[15] . خاطرات قدیمی[6] .


:: آرشیو ::

مهر 1387
آبان 1387
آذر 1387
دی 1387
بهمن 1387
اسفند 1387


:: دوستان من (لینک) ::

ساناز جون
صحرا
مریم عزیز
آریانا
سوگلی عزیز
آنیتا
آرام و حلمای عزیز
لی لی جون
خانوم خونه
ستاره عاشق
سفیدبرفی
خاطرات تینا
پینه دوز
ناردونه
ملودی جون
مجهولانه
آرمینا
مینا جون
مهرتابان
نارسیسا
مسی و دخترش
چمدان حرف هایم
آتی عزیز
ملیحه جون
مهربانو
نگین جون
ترپچه نقلی
عسل بانو
بلفی
مری جون
فرام عزیز
عسلی جون
دنیای ماریلا
بی بی ستاره عزیز
روزهای روناک عزیز
فاطمه عزیز
دلنوشته های یک زن آریایی
زنی به رنگ آب
نوک طلا و مخملش
سایه عزیز
بهناز عزیز


::آمار وبلاگ::