باغچه کوچک ما
سلام
بازم شرمنده! اما این بار با یک خبر خوب آمدم! بالاخره لب تاب را خریدم! خیلی ذوقشو دارم! البته تایپ کردن باهاش یک کم سخته با این که جای اکثر کلیدها را حفظم! فکر کنم این بار با این که کلی حرف دارم باید کمی خلاصه اش کنم!
خوب اول نتیجه مسابقه را بگم و برندگان را اعلام کنم! ( حال می کنید چه قدر خودمو تحویل می گیرم؟! ) راستش یک کم از خودم ناامید شدم! بیچاره هم مسلک های من! الکی هی بهمون میگند شما دانشجوی یکی از بهترین و معروفترین دانشگاه های ایران هستید تا با این ترفند دلمون را خوش کنند و صدامون در نیاد و اعتراض نکنیم به این ظلم های عیانشو!!!! خوب من دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان هستم ( یعنی هنوز نگذاشتند فارغ التحصیل بشم که بگم بودم!!!!! ) خوب فقط ملودی عزیز و آرایانای گل که همشهری هم هستیم درست حدس زدند! والا دیگه فکر کنم قضیه قرعه کشی منتفی بشه و ما با هم یک جوری تفاهم کنیم سر جایزه نفیس! البته بودند دوستانی که حدس زدند اصفهانی هستم ولی اکثرا اسم دانشگاه اصفهان را بردند!
خوب بگذریم و بریم سر جشن شب یلدای پر*شین بلاگ! جای همه دوستانی که نبودند خالی! راستش من که غیر از دوستان وبلاگی که از وبلاگ پسرک بودند کسی را نمی شناختم! راستش من فکر می کردم چون وبلاگ های برتر کودک و نوجوان را معرفی می کنند بچه بیشتر باشه که غیر پسرک و دوست وبلاگیش و البته یسنا دو تا دختر بچه دیگه هم بودند که از پسرک بزرگتر بودند! تعداد بچه ها کم بود! من و دوستم دیرتر رسیدیم و برنامه شروع شده بود برای همین سالن پایین پر شده بود و ما را فرستادند بالکن! مجریش مال رادیو جوان بود و انگار خوب باهاش هماهنگی نکرده بودند چون گاهی سوتی می داد!!!! برنامه شون جالب بود! راستش من بر خلاف اون یکی دوستم که وبلاگ دخترش هم رتبه آورد خیلی سخت گیر نیستم و اکثرا جنبه مثبتشو می بینم، خیلی خوشم آمد از برنامه شون! هنرپیشه هایی مثل رضا بنفشه خواه و رحیم نوروزی و ... و البته مثل همیشه بهاره رهنما! و مهدی مقدم! و فرورتیش رضوانیه که من خیلی از طنزهاش خوشم میاد برنامه اجرا کرد! ( من برخلاف بقیه برای رضوانیه بیشتر از نوروزی ذوق کردم! ) شاعر برنامه فیتیله را آوردند و با زوج های وبلاگی مصاحبه کردند که جالب بود! از وبلاگ نویس های پیشکسوت تقدیر کردند و برندگان نظرسنجی وبلاگ کودکان و IT را اعلام کردند و به سه نفر اول جایزه دادند که به نظر من باید به همون 10 نفر اول می دادند دیگه!!!! این وسط پسرک چند بار سوتی داد و درست در اوج سکوت مجلس داد زد موبایل را به منم بده عکس ها را ببینم!!!!!! مجلس کلی منفجر شد از خنده! بعدش هم از جناب بو*ترا*بی تجلیل کردند و مدیریت را تحویل خانوم فو*لاد*زاده دادند و عکس گرفتند و بعد هم اتمام برنامه! بعد مراسم پسرک و دوستش را بردیم تا با دکور یک عکسی بندازند و خانوم فو*لاد*زاده لطف کردند و به پسرک با این که چیزی نشده بود کادو دادند!!! جناب همسر که کلی از جمعیت وبلاگ نویس ها تعجب کرده بود و بعد مراسم با جناب بو*ترا*بی درباره وبلاگ پسرک و نحوه نظرسنجی صحبت کرده بود که ایشون هم لطف کردند و گفتند ما اصلا پا*رسی* بلاگ را قبول نداریم و از نظرسنجی حذفشون می کنیم!!!! اینم شانس ما! وسوسه شدم تو پر*شین هم یک وبلاگ بزنم!!!!! ( جوگیری را حال می کنید؟! ) بعدش هم برگشتیم خونه و یک سفره یلدا بر خودمون انداختیم و با جناب همسر و پسرک خوردیم و حرفیدیم! خوب بود و خوش گذشت!
راستش از وقتی برگشتم تهران اوضاع خونه و اخلاق هامون خیلی بهتر شده! جناب همسر کلی مهربون شد و تو این تعطیلات خیلی بهم کمک کرد! دوبار پیشنهاد داد ظرف ها را بشوره!!!! که دفعه اول کلی تعجب کردم! کلا همه چیز خوب پیش میره غیر از یک مورد که خیلی به همم ریخت، می خواستم بیام و بگم ولی چون حل شد بی خیالش میشم! می خوام جو خوب حاکم بر خونه و دلم همین جوری خوب بمونه!!!!
خوب دیگه فهمیدید اصفهانی هستم پس لابد بعضی هاتون حدس زدید مهمون صحرای عزیز شنبه هفته پیش من بودم که الان جا داره از مهمون نوازی خوب و غذای عالیش تشکرکنم!
راستش وقتی از اصفهان برمی گردم تا مدتی روحیم عالیه بعدش دوری و تنهایی بهم فشار میاره و می قاطم!!!! امیدوارم این روحیه خوب فعلی را حالا حالاها حفظ کنم!
پیوست 1: در پست بعدی منتظر ادامه داستان باشید اگه البته دوست دارید! دوست دارید؟!؟!؟!؟
پیوست 2: هفته پیش سالگرد سی امین سال تاسیس دانشگاه صنعتی بود! کلی پوستر و تبلیغ هم تو دانشگاه و هم تو شهر! کلی برنامه و مهمون! نمایشگاه دستاوردهای 30 ساله و ... 2 روز بعدش پوستر دانشگاه اصفهان را تو شهر دیدیم! حالا فکر می کنید چندمین سالگردش بود؟!؟!؟!؟ سیصدمین!!!!!!!!!!! جل الخالق تا حالا فکر می کردیم دانشگاه تهران اولین دانشگاهه! هی چپ و راست رو دستش بلند میشند! قبلیش هم دانشگاه خواجه نصیر بود!!!!
پیوست 3: خیلی وقت پیش مامان شوشو یک دستگاه چای ساز بهمون کادو داد! اصلا یادم نیست مناسبتش چی بود! فقط چون هم جاشو نداشتیم و هم خطر پسرک بود دست نگرفته بودم، چند وقت پیش تو خونه تکونی کمد دیدمش! اشتباه کردم و بازش کردم ( از چای ساز خوشم نمیاد، چایی باید روی کتری خوب دم بکشه و تازه گچ آب گرفته بشه! ) راستش وقتی آبش به جوش میاد گچ هاش روش معلقند! تازه روی چایی هم هستند که من خیلی بدم میاد! یکی پیشنهاد داد سیم نو ظرفشویی بندازم توش که برای دو دفعه خوب بود و بعد روز از نو! کسی پیشنهادی نداره؟!؟!
پیوست 4: دقت کردید با نزدیک شدن به ایام کریستمس تو ویترین اکثر مغازه ها یک درخت کریستمس به چشم می خوره؟!؟!؟!؟ دم سال نوی خودمون این همه سفره هفت سین دیده نمیشه!!!! ما چمون شده؟!؟!؟!؟ مسیحی داریم میشیم؟! یا فرهنگ اصیل خودمون داره رنگشو می بازه؟!؟! به نظر من شروع سال نو با آغاز بهار خیلی جذاب تر از وسط دی و برف و سرماست!!!!!
پیوست 5: وقتی آمدم به آپم دیدم روناک عزیز هم درست حدس زده! ای ول داره! چون تازه به وبلاگم سر زده! فکر کنم باید در فکر یک جایزه ویژه براش باشم!!!!!
پیوست اضافه شده در 4 دی: راستش ما یک همسایه داریم که این ها مستاجر هستند و تازه عروس و دامادند! این ها شارژ 6 ماهشونو نداده بودند، جناب همسر چند بار بهش تذکر داد ( شوشو مدیر ساختمانه! ) بعد بهش اخطار کتبی داد و یارو توجه نکرد! بعد به صاحبخونه اش زنگ زد! یارو هم شاکی آمد و داد و هوار راه انداخت!!!!!! و به خیال خودش چوقولیمون را پیش همه گفت! دیگه آخر دست که دید جناب همسر سکوت عاقل اندر سفیهی می کنه رفت و به یکی دیگه از هیت مدیره شارژشو داد! حالا صبح جناب همسر آمده میگه رو شیشه ورودی و در آسانسور و ... چرت و پرت نوشته! البته ما که ندیدم ولی غیر این بابا کسی نداریم این قدر نخاله!!!!!! ماشاا... شارژ نمی دهند افاده و توقع دارند طبق طبق!!!!!!!!!!!!!! ( درست نوشتم؟! ) من موندم چرا بعضی ها این قدر ذاتا پررو و متوقع هستند؟!؟!؟!؟ یک کم به موقعیتشون نگاه کنند که چی هستند! ( خدای ناکرده به مستاجرها توهین نشه و ناراحت نشند! ما بازم تو ساختمان مستاجر داریم آدم های خوب و بی آزار و خوش برخورد! این یکی نخاله است! )
نوشته شده توسط: خانومی
سلام
به اون جا رسیدیم که از استاد گرامم دو هفته فرجه گرفتم تا برم و یک سر و سامونی به زندگیم بدم و وسایل را جمع کنم و بیام سر کارهام! همونطوری که بعضی ها درست حدس زدند بنده شیمی خوندم، گرایش آلی! دانشگاه من یک دانشگاه بزرگ دولتی بود که خیلی هم ادعاشون میشه و به سختگیری بین دانشگاههای دولتی معروفه! قوانین خاص خودش را داره و در واقع قانون قدرت و زور توش حکمفرماست! بعد از دو هفته با هزار امید برگشتم و با این دلخوشی که استادم منو میفهمه و اون جناب دانشجوی دکتری ( دروغگوی بزرگ! )
خوب اولین دروغ بزرگش این بود که روز اول یک شیشه که توش بلورهای نارنجی رنگی بود بهم نشون داد و گفت این ماده اولیهات هست که من سنتز کردم ولی بهت نمیدم!!!! خودت باید بسازی! ( اون روز که با استاد حرف زدم جلوی روی استاد گفت من ماده اولیه زیاد دارم و بهش میدم تا جلو بیوفته! آخه پروژه من اصلا سنتز اون ماده نبود واکنشهای اون ماده با ماده دیگری بود! ) خوب چون ذاتا آدمی نیستم که سریع برم و چوقولی دیگران را بکنم سرم را زیر انداختم و ازش خواستم اقلا روش سنتزشو بگه و اون خیلی سریع و از حفظ یک چیزی گفت! ( و من چه قدر بعدها از این چوقولی کردن ضربه خوردم! )نمیدونم چهقدر با شیمی آشنا هستید ولی سنتز کردن مخصوصا تو گرایش آلی خیلی سخت و زمانبره و همیشه اون جوری که شما انتظار دارید پیش نمیره! ( یعنی اکثر اوقات! ) و مراحلشو گاهی باید سریع انجام بشه و گاهی خیلی زمان بره! من روزها روشی که دروغگوی بزرگ گفته بود را انجام میدادم و به جای اون بلورهای زیبای نارنجی یک مایع قهوهای بدرنگ میگرفتم که به هیچ وجه بلور نمیشد! هرچی بهش التماس میکردم که روش کارشو یک بار با دقت مرور کنه شاید نکتهای باشه که به من نگفته و اون همش بهم میخندید! شرایط سختی بود! کلی ناامید شده بودم! دو ماه از آمدن من به این آزمایشگاه لعنتی میگذشت و من هنوز تو ساخت ماده اولیه مونده بودم چه برسه به مراحل اصلی!!!!! بگذارید یک کم شرایط را بازتر کنم: واکنشی که من باید انجام میدادم تو مرحله اولش تو شرایط 12 درجه سانتی گراد زیر صفر انجام میشد! تابستان بود و باید مرتب یخ و نمک را با هم میکوبیدم و مرتب دور ظرفم میریختم و محکم فشارش می دادم تا دما بالاتر نره! بعدش یک مرحله طولانی مدت 3-4 ساعته باید صبر می کردم تا واکنش انجام بشه! در کل حدود 7-8 ساعت طول می کشید تا واکنش کامل از اول تا آخر انجام بشه! و نمیتونستم تو این مدت هم برم خونه یا کاری بکنم! غیر از من تو آزمایشگاه یک دانشجوی پسر دیگه هم بود که هم ورودی خودم بود و اکثر مواقع تو آزمایشگاه حضوری نداشت ولی من نمیدونم چه جوری کارهاش پیش میرفت و حسابی استاد اونو میزد تو سر من! دانشگاه من بیرون از شهر بود و مسیر رفت و برگشت از خونه ما تا دانشگاه 1- 1:30 طول میکشید صبحها ساعت 5:30 بیدار میشدم و کنار پنجره قدی می نشستم و به باغچه خونمون چشم می دوختم و ذره ذره شیره وجودمو میدوشیدم تا پسرک در طول روز غذا داشته باشه! آخه پسرک هنوز 6 ماهه نشده بود و غذای کمکی نمیخورد! با اندوه پسرم را میگذاشتم و میرفتم! مادرهایی که سر کار میرند میفهمند چه دردیه دوری از نوزادشون وقتی هنوز خیلی کوچیکه! چه دردی دل مادرو می گیره وقتی س ی نه اش سفت میشه و توش تیر میکشه و لب نوزداش نیست تا درد دل و س ی ن ه اش را تسکین بده! بعد قبل از هفت باید خودمو به سرویس دانشگاه میرسوندم، این قدر زود میرفتم که همیشه نفر اول بودم تو آزمایشگاهمون! اون یکی دانشجوی دکتر که نزدیک ظهر میآمد! سریع وسایل را آماده میکردم و شروع میکردم به انجامش، هر بار تو تنظیم دما و pH و شرایط واکنش دقت میکردم و بعد ساعتها صندلی را میگذاشتم و فقط به مایعاتی که تو ظرفم میچرخیدند نگاه میکردم. تو آزمایشگاه هیچ دختر دیگهای نبود و منم دوست نداشتم و در واقع بلد نبودم با پسرها گرم بگیرم! اونی که هم ورودیم بود دیر میآمد و اون دروغگوی بزرگ هم از اول تا آخر حضورش با کامپیوتر آزمایشگاه مشغول تصحیح پایاننامهاش بود تا شهریور دفاع کنه! بچههای دیگر آزمایشگاهها هم باهام خیلی گرم نمیگرفتند! جو بدی داره دانشگاه ما و بدتر از اون دانشکده ما و بدتر از اون گروه آلی! استادها دو به دو با هم بدند و چشم دیدن همو ندارند و چون زورشون به هم نمیرسید دق و دلیشون را سر شاگردهای طرف مقابل خالی میکردند و بعدها بهم اثبات شد استاد من از لحاظ شخصیتی عرضه نداره طرف دانشجوشو بگیره و تو خودت و خودت تنهایی!!!!!! به خاطر همین جو سنگین استادها اگه میدیدند شاگردهاشون با شاگردهای اون یکی حرف میزنند بهشون میتوپیدند و ... اکثرا ترجیح میدادند با هم آزمایشگاهیهاشون رابطه برقرار کنند که تفضیل همآزمایشگاهیهای منم که گذشت! احساس تنهایی بدی داشتم! هیچ کس نبود باهاش حرف بزنم! شاید روزها میرفت و من فقط در حد سلام و علیک با بچهها دیگه صدایی از گلوم خارج نمیشد و نتیجه ندادن کارم هم مزید بر علت شده بود! خانومهای کارمند حسن بزرگی که نسبت به من داشتند این بود که هم ساعت کاری مشخصی داشتند و بچه یک برنامه روتینی برای انتظار و نحوه شیردهی داشت و هم دیگه تو خونه راحت بودند که من از هردو محروم بودم! شاید سارا جون ( مهرتابان ) فقط به درستی بتونه درک کنه که من چی میگم! گاهی 5-6 عصر برمیگشتم خونه و گاهی حتی زمان برگشتم تا 9 شب طول میکشید! حالا فرض کن بعد 14 ساعت دوری از خونه و بچه و خستگی ناشی از سرپا ایستادنهای مداوم برگشتی خونه و تازه با سنگینی و غم این که چرا کارت انجام نمیشه، مادرت، بچه ات میاند جلو و باز با نگاهی پرسشگر و امیدوار میپرسند امروز نتیجه گرفتی و تو در حالی که تنت از شرم و خشم آتش گرفته زیر لبی بگی نه و ببینی مادر چهطور دلش گرفت! شرایط اون زمان مادرم هم خیلی خیلی سخت بود! نگهداری از یک بچه شیرخوار و شوهری که در اثر شیمی درمانی ضعیف شده بود به طور کامل توانشو میگرفت! پسرک خیلی کم خواب بود، شبها تا ساعت 1 نیمه شب بیدار بود و من از اون طرف باید قبل 6 صبح بیدار میشدم! بعد از رفتن من تا ساعت 7-8 بیشتر نمیخوابید تا مامان بتونه به کارهاش و پختن غذاش برسه! شیرشو باید گرم میکرد مدام دایپرشو عوض میکرد و با شیطونیهاش میساخت! ( پسرک قبل 6 ماهگی چهار دست و پا رفتن را یاد گرفت و دیگه کمد و کابینت و کشویی نبود که اثری از تاراج پسرک به خودش ندیده باشه! ) از اون طرف برای بابا صبحانه نرم و مقوی درست میکرد و کیسه بابا را عوض میکرد و آبمیوهاش را براش میگرفت و به فکر غذای ظهرش میبود! بابا 2 بار تو ماه شیمی درمانی میشد یک داوری خود شیمی درمانی و بعدش داروی مکملی به نام اَوِ*ستین که خیلی قوی و در عین حال گرون بود! هزینه هر جلسه شیمی درمانی 3 میلیون و در ماه 6 میلیون میشد! او ستین و داروهای شیمی درمانی بابا را خیلی ضعیف کرده بودند! موهای پر پشت و قشنگش داشت میریخت! مدام حال تهوع و بیاشتهایی و بعد هر جلسه عوارضش که بیخوابی، سر درد و زخمهای وحشتناک دهانی و سکسههایی که تا 2 روز قطع نمیشد و مداوم ادامه داشت، توان بابا را تحلیل برده بود! وزن بابا با سرعت زیادی کم میشد و به قدری نحیف و لاغر شده بود که دیگه هیچ لباسی اندازهاش نبود! ولی بابا به طرز عجیبی آروم و نورانی شده بود! هیچ وقت از بیخوابیهاش، از دردهای شدیدش، از تهوع و زخمهای وحشتناک دهانیش شکایت نمیکرد! آروم زیر لب ذکر میگفت و دعا میخوند! خودش میگفت خدا منو به این بیماری گرفتار کرد تا بهش نزدیکتر بشم! این در حالی بود که قبلش حتی از شنیدن اسم سرطان وحشت میکرد!!!! مامان بار این همه مسئولیت را تنهایی به دوش میکشید و هیچ کمکی غیر برادرم نداشت و منم که با بچهام بار اضافه بودم! با چه دردسری برند و دارو بگیرند! ( همیشه دلهره این بود که این داروی گرون و کمیاب اوستین گیر نیاد! آخه تو شهر ما غیر از بابا فقط یک نفر دیگه ازش استفاده میکرد! نه این که شهرمون کوچیک باشه! هم خیلی گرون بود و هم تازه به بازار آمده بود و غیر عده معدودی دکتر کسی تجویزش نمیکرد! ) داروها را روی یخ بگذارند و سریع بیارند خونه و همش تو دمای خاصی نگهش دارند! بابا را ببرند مطب دکتر و ساعتهای طولانی تزریق یکی پس از دیگری سرمهای قندی و نمکی حاوی دارو را تماشا بکنند! و بعد عوارض ناشی از اون! تو این مدت فقط عمهام و دختر عمهام مامان و برادرم را همراهی میکردند! ( همونهایی که ناتنی بودند ولی زخم سرطان و دردش را دیده و چشیده بودند! ) من حتی یک بار هم نتونستم همراهیشون کنم و این بزرگترین افسوس منه! بیشترین لطفی که میتونستم به بهترین پدر و فداکارترین مادر بکنم این بود که بچه خودمو نگه دارم! با این تفاسیر مامان خیلی ناراحت میشد که میدید بچه منو نگه داشته و کاره من هیچ پیشرفتی نداشته! کم کم داشت دیدم نسبت به استاده برمیگشت، تا اون روز هیچ حمایتی حتی ذرهای از چیزی که روز اول ادعا کرده بود ندیده بودم! حالا تصور بکنید خسته برمیگشتم خونه و حتی یک لحظه هم نمیتونستم استراحت بکنم! مامان از پسرک خسته بود و کلی کار داشت! ( تو این مدت یک بار حتی یک بار نشد خانواده شوهرم که بعدها این همه ادعاشون شد بگند یک روز هم ما پسرک را نگه میداریم! چون خیلی کوچیک بود و دردسر داشت و تازه خانوم باید به کلاسهای ایروبیک و شناشون میرسیدند! ) دوباره شیر بدوش و کارهای پسرک را بکن و تازه هر شب که با شوهرم تماس میگرفتم یا اون زنگ میزد وقتی میفهمید باز کارم پیش نرفته خیلی عصبانی میشد و غرغر میکرد! مدام میگفت تو منو تنها گذاشتی و رفتی! دلم برای پسرم تنگ شده و ... خوب ته دلم حقو بهش میدادم، تو تهران تنها بود! درک میکردم چه حس بدیه بری خونه و خونه را سوت و کور ببینی! نه غذای گرمی و نه پذیرایی و نه حتی یک هم صحبتی که یک کم از سر کار براش تتعریف کنی! بدتر بچهاش بود که ازش دور بود ولی اینقدر از لحاظ روحی حالم بد بود که توانایی شنیدن غرهای اونو نداشتم و داغ میکردم و همیشه با دلخوری گوشی را میگذاشتیم! دیگه کم کم داشت شهریور تموم میشد و من هیچ نتیجهای نگرفته بودم! دوبرابر زمانی که دکتر برای کل پروژه آزمایشگاهی من روز اول گفته بود گذشته بود و من هنوز ماده اولیه را سنتز نکرده بودم و نه دروغگوی بزرگ ماده اولیه را میداد و نه حاضر میشد پابهپای من بایسته و بسازه و نه حتی به دستنوشتههاش مراجعه کنه! استادم که کامل ازم حمایت نمیکرد و منو به امان خدا رها کرده بود و گه گاهی یک سرکوفتی میزد! باید کاری میکردم! باید خودم شرایط را تغییر میدادم و راه جدیدی برای سنتز این ماده، خودم پیدا میکردم ...
------------------
مدتیه خونه مامانم، برای کارهای فارغالتحصیلی آمده بودم ک از بس جلوم سنگ انداختند نشه! مامان میگه تو در این مدت کلی اذیت شدی فکر کردی به همین راحتی میتونی فارغالتحصیل شی! شده برام یک آرزو دیدن مدرک موقت کارشناسی ارشد و کندن از این دانشگاه لعنتی! دلم بیشتر از اینها شکسته که بتونم توضیحش بدم! دیگه خندهدارترینش اینه که بعد از 3 سال ازم گواهی تولد پسرک را میخواهند!!!!!!!!
تو این هیر و ویر یک روز دکتر ع که داور داخلیم بود منو دید! دکتر ماهیه، تنها کسیه که من اخلاق و شخصیتش را به عنوان استاد قبول دارم! بقیهاشون این قدر بیشخصیتند که اندازه راننده کامیونها هم شعور ندارند! ( خدای ناکرده به این قشر توهین نشه، منظور مقایسه بود! ) اگه فکر میکنید دروغ میگم صبر کنید نمونههای بارزش تو داستانم کم کم ظاهر میشند! یکیش همون رییس دانشکدهای که کارت آسانسور را به من باردار نداد! دور شدیم! این دکتر ع تازه به گروه آلی پیوسته و چون آزمایشگاه جدایی براش نداشتند یک ردیف از بنچهای آزمایشگاه ما را بهش دادند! بیشتر از استادم من با ایشون مشورت کردم و همراهی دیدم! اون روز ازم پرسید خانوم *** شما که هنوز اینجایید؟!گفتم آقای دکتر نمیگذارند برم من! خلاصه یک ساعتی با هم هم کلام شدیم و برای هم درد و دل کردیم! اونو خانومش هم تو شهر ما غریبند و با یک پسر که پسرک من چند ماهی کوچکتره مشکلات مشابهی را تجربه میکنند! حس منو کامل درک میکرد، مشکلات تنهایی و غربت، نداشتن خانواده کنارت و عصبی بودن همسرش، این که ندیدن و عدم همکلامی با مادرش چهقدر عصبیش کرده و اون زنشو درک میکنه، گرچه کاری براش نمیتونه بکنه! و ... کلی ذوق کرده بودم، مدتهاست فراموش کردم و یا باور نداشتم مردی تا این حد بتونه احساسات و حرفهای نگفته یک زن را درک بکنه! حرفهایی که من شاید بارها به زبون آوردم و شوهرم عمق رنج و غمشو درک نکرده! چهقدر نسبت به زنش غبطه خوردم! نه این که احساسی نسبت به دکتر ع پیدا کنم، من همیشه به دیده احترام و استادی بهش نگاه کردم ولی یک لحظه دلم اون حس همدردی را در وجود همسر خودم طلب کرد...
پیوست1 : یک مسابقه دوباره راه انداخته پرشین که برای وبلاگ بچههاست! خیلی دلم میخواست وبلاگ پسرک را معرفی کنم برید بهش رای بدید ولی نمیشه! حالا اونهایی که میشناسند میشه این لطف را بکنند! در حق وبلاگ پسرکم کم لطفی شده! یک وبلاگهایی رای آوردند که حتی 3 تا 4 نظر هم ندارند تو پستهاشون حالا کی رای داده من نمیدونم! این مدت سرم شلوغ بود و نتونستم تبلیغشو بکنم! هی هی همش مسابقهاست و ما جزو فراموششدگانیم!!!! البته جشن شب یلدا پرشین را خدا بخواد هستیم! زنگ زدم و ثبت نام کردم و یکی دوستان لطف کرد قبول کرد کارتها را بگیره! ببینیمتون انشاا...
پیوست2 : 8 استاد برتر ISI در ایران معرفی شدند! 3 تاشون مال استان ماست و هر سه تاشون مال دانشگاه ما و هر سه تاشون مال دانشکده ما و 2تاشون مال گرایش ما!!!!!!!! از هر سه تاشون خاطرات خیلی خوشگلی دارم!!!! یکیشون همون رییس دانشکده گرامه که کارتو نداد در نهایت بیادبی و گستاخی و یکی دیگه همون که دعای خیر من همیشه بدرقه راهشه!!!!!! دلم میخواد بدونم اون دنیا چندتا از این مقالههای ISI به دادشون میرسه! با چندتاش میتونند دلهای شکسته را ترمیم کنند! حقهایی که ضایع کردند را جبران کنند!!!!!
پیوست 3: اول دلم نمیخواست اسم دانشگاهم را لو بدم! اما الان دلم میخواد اقلا خوانندههای وبلاگم بدونند با چه جهنم درهای طرفند!!!!! میتونید حدس بزنید من دانشجوی کدوم دانشگاه تو این مملکت گل و گلاب بودم؟!؟!؟!؟ خصوصی بدید! میخوام به قید قرعه بهتون جایزه نفیسی هدیه بدم!!!!!!
نوشته شده توسط: خانومی
خانه
مدیریت
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS
Atom
:: کل بازدیدها ::
82766
:: بازدیدهای امروز ::
34
:: بازدیدهای دیروز ::
34
:: درباره من ::
:: لینک به وبلاگ ::
:: فهرست موضوعی یادداشت ها::
روزمره[15] . خاطرات قدیمی[6] .
:: آرشیو ::
مهر 1387
آبان 1387
آذر 1387
دی 1387
بهمن 1387
اسفند 1387
:: دوستان من (لینک) ::
ساناز جون
صحرا
مریم عزیز
آریانا
سوگلی عزیز
آنیتا
آرام و حلمای عزیز
لی لی جون
خانوم خونه
ستاره عاشق
سفیدبرفی
خاطرات تینا
پینه دوز
ناردونه
ملودی جون
مجهولانه
آرمینا
مینا جون
مهرتابان
نارسیسا
مسی و دخترش
چمدان حرف هایم
آتی عزیز
ملیحه جون
مهربانو
نگین جون
ترپچه نقلی
عسل بانو
بلفی
مری جون
فرام عزیز
عسلی جون
دنیای ماریلا
بی بی ستاره عزیز
روزهای روناک عزیز
فاطمه عزیز
دلنوشته های یک زن آریایی
زنی به رنگ آب
نوک طلا و مخملش
سایه عزیز
بهناز عزیز
::آمار وبلاگ::